تبليغاتX
 برای خانومی قابل احترام

بیست سوالی

 

وقتی با هم هستیم می شیم سه تا یعنی من و تو و شادی

وقتی جدا از شما هستم میشیم چهار تا یعنی من و تو و تنهایی و خاطرات


 

نوشته شده توسط رویای نیکا در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 10:24 موضوع | لینک ثابت


چه عرض کنم؟

 

لطفا همه مطلب رو با دقت بخون

بخاطر اون پیغامی که براتون  گذاشتم کمی حرف دارم.  دیشب اون کاری رو که گفته بودم دوبار انجام دادم اما نی دونم چرا تاثیری نداشت واقعا خودم دارم شاخ در میارم. به هر حال دیشب ساعت دو نیمه شب یه آقا تماس گرفت. من حدس زدم بابت اون پیغام باید باشه ت اینکه صبح اونقدر زنگ زدم تا جواب داد و خودش رو معرفی کرد و یه سری چیزها در مورد شما به من گفت{ اگه با ضمیر جمع شما رو مخاطب قرار میدم واسه اینکه نمی خوام به انوم محترمی چون شما اهانت بشه}

اون آقا گفت که از اولشم خیال ازدواج با من رو نداشتی و هدفت این بوده که فکر منو تغییر بدی اما من این حرف رو باور نمی کنم. محاله اون حرفها و تذکراتی که می دادی از روی علاقه ی واقعی نباشه

اگه دوستم نداشتی هیچ وقت روی ارتباطاتم حساس نبودی

اگه برات مهم نبودم هیچ وقت بعد دوماه خودت سراغم نمی اومدی . اگه دوستم نداشتی ... و هزاران دلیل و مدرک دیگه که ثابت می کنه من رو با تمام بدیهام دوست داشتی و داری وگرنه اون آقا دیشب تماس نمی گرفت که از حال م با خبر بشه .

  بعد صحبت صبح نتونستم کار کنم مرخصی گرفتم که کمی فکر کنم و مساله رو برای خودم هضم کنم . ابراز علاقه ی شما  حقیقی بود توی این مورد شک ندارم اما این من بودم که نتونستم خودم رو با شرایط شما وفق بدم چون به قول خودتون ذات آدمها رو نمیشه عوض کرد.

شما ازم خواستید که دیگه این وبلاگ رو آپ نکنم با احترام زیادی که براتون قایلم این کار رو می کنم چون اگه بی احترامی نباشه من می خوام خاطراتتون رو همیشه همراهم داشته باشم

شنیدم که پدرتون بیمار هست . براشون حتما دعا می کنیم  حرف زیاد هست اونقدر که نمی دونم کدوم رو و از کجاش براتون بگم فعلا تا همینجا فکر کنم کافیه بقیه حرفام باشه برای پستهای بعدی .

                            

                   به وجود هم وطنی چون شما افتخار می کنم


 

نوشته شده توسط رویای نیکا در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت


رمان ربه کا

 

      جمله ای از رمان ربه کا: ماکسیم بیا از اول شروع کنیم . همه چیز را دوباره از امرز شروع کنیم و همیشه با هم و در کنار هم باشیم از تو نمی خواهم که عاشقم باشی نه از تو تقاضای غیر ممکن ندارم فقط می خواهم برایت یک دوست و همراه بام و بیش از ای هم توقعی ندارم


 

نوشته شده توسط رویای نیکا در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت


نشد؟

 

سلام امروز بعد مدتها گوشه گیری رفتم به جلسه ی مذهبیمون . یه سرود می خوندیم که توش می گفت خداوند تو از دردم آگاهی . نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم جلوی همه هق هقه گریم در اومد فقط شکر که دستمال کاغذی روی میز بود مخصوصا که لباسم آستین کوتاه بود .

  ما را عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویش تن دانم

علا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا هرگز مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم    حافظ


 

نوشته شده توسط رویای نیکا در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 19:27 موضوع | لینک ثابت


مرخصی ساعتی

 

فکر کنم یه ماه و نیمی هست که سمت نت نیومدم . از نت و نتی ها  ناراحتی ندارم بلکه جراتم رو از دست دادم.

سرکار یا تو خونه هر جا که باشم تو رو کنارم حس می کنم و با یه تصویر که ازت دارم حرف می زنم می خندم و بحث می کنم .

هر وقت چایی پر رنگ میریزم یا تو می افتم و سریع عوضش می کنم . شبا که با موبایلم ترانه گوش می دم تا به ترانه هایی که برام فرستادی میرسه می دونم که باید دستمال کاغذی رو پیدا کنم وگرنه باید از آستینم کمک بگیرم .

اعصاب که اصلا حرفش رو نزن الان مثل بچه ی آدم مشغول کار بودم که تا یاد تو افتادم نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم . یواشکی رفتم ژشت دستگاه و اشکام رو پاک کردم .

  دیدم این طوری نمیشه دو ساعت مرخصی گرفتم و اومدم کافی نت شاید حداقل امروز رو تا عصر بتونم سرپا باشم .

   خانومی یادته اون قدر می گفتم کی بیام که کلافه شده بودی؟ اما الان می ترسم ...

  می خواستم کنارم باشی الان می خوام به فکرت باشم . جز اینکه صبح تا ۱۲ شب کار کنم چیز دیگه ای از دستم بر نمیاد

 چی هست بخندم چی هست دل خوش باشم چی دارم چی هستم چی چی چی ...

             

               تا همیشه عاشقتم با یادت سر می کنم با غمت گریه


 

نوشته شده توسط رویای نیکا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت


روزی که منتظرش بودی

 

یه بار ازش خواستم برام یه شعر بخونه اونم این رو خوند . کی می تونه بفهمه جیگرم چطوری داره آتیش می گیره؟

آرزو دارم شبی عاشق شوی ... آرزو دارم بفهمی درد را ... تلخیه این روزگار سرد را... میرسد روزی که بی من این روزها را سر کنی ... میرسه روزی که مرگ عشق را باور کنی ... میرسه روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

آره خانومی فکر کنم به آرزوهایی که توی شعرت داشتی رسیدی ... خوش به حالت چون من به آرزوهام نرسیدم .


 

نوشته شده توسط رویای نیکا در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت


قلب شکسته

 

سلام

الان دارم موزیکهایی که خانومی برام فرستاده رو گوش میدم . حرفاشم توی گوشم تکرار میشد . می خوام حرفی نزنم ولی نمی تونم ... نمی تونم نگم که خیلی دلم براش تنگ شده ... یعنی الان کجاست؟ چی کار می کنه؟ چه حالی داره؟

 

 

آن سفر کرده که صد قافله دل هم ره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

دلم برات تنگ شده...


 

نوشته شده توسط رویای نیکا در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت


دل چیه؟

 

             دلم تنگ است دلم می سوزد از باغی که می سوزد


 

نوشته شده توسط رویای نیکا در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت


چی کنم؟

 

حالا که روزگار دله ما رو شکست با این گردش مست دیگه چه میشه کرد؟


 

نوشته شده توسط رویای نیکا در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت


باید دونست

 

باید می دونستم طراوت سبزه ها و آرامی امواج دریا ماله من نیست


 

نوشته شده توسط رویای نیکا در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


JavaScript Codes JavaScript Codes New Page 2

This free script provided by java site